|
مانا
كنار بركه اي نشسته بود تا دمي بياسايد و كمي رنج راه از تن بزدايد.همراهي از
او پرسيد: آيا مي توان در آينه جهان خود را باز شناخت؟
مانا پاسخ داد: به آب صاف اين بركه بنگر.آيا تصوير خود را در آن مي بيني؟ آيا
خودت را در آن باز مي شناسي؟
همراه پاسخ داد: آري، و آري...
سپس مانا سنگي در آب افكند و آن را موجآگين نمود، و بار ديگر پرسيد: آيا باز هم
خودت را در اين تصوير مي شناسي؟
همراه ، نگاهي به تصوير آشفته رو افكند و گفت: نه. اين ديگر تصوير واقعي من نيست.
من هرگز چنين كج و معوج نبوده ام!
مانا گفت: شناخت خويش در آينه جهان هميشه اين خطر را دارد كه تصويري نادرست و
غيرواقعي به ما بنماياند. در تاريكي شب هيچ آينه اي،هر چقدر هم صاف و صيقل
خورده، تصويرآدمي را نشان نمي دهد و براي نماياندن تصوير و بازتاباندن پرتوهاي
تابش، به چراغ نياز است. جويبار جاري نيز تصوير درستي از جهان پيرامون نشان نمي
دهد.اگر آب گل آلود باشد،تصوير روشن و شفاف نخواهد بود. پس شناختي كه در آينه اين يا آن رويداد منفرد و تصادفي به دست ميآيد، به تنهايي و به خودي خود قابل
اعتماد نيست و براي معتمد شدن به چراغي روشنايي بخش و به حد معيني از ثبات و
شفافيت نيازمند است. چراغ روشنايي بخش شناخت، بينش است و شفافيت آن پاكدلي و
صفاي روان...
همراه پرسيد: چگونه مي توان اين تصاوير را قابل اعتماد ساخت؟
مانا پاسخ داد: چراغ روشني داشته باش، پاكدل و صاف انديش نيز باش،آنگاه خود را
در برابر هزاران آينه رو در روي هزاران حادثهً تودرتو قرار بده و از زاويهً
ديد هر يك از آن ها به خويشتن بنگر تا تصويري نسبتا درست از خويش ببيني!
|