سيماي مانا
را هميشه تبسمي روشن كرده بود و بر لبش لبخندي مي درخشيد. روزي يكي از همراهان
با كنجكاوي پرسيد: اي خردمند، از چه تو هميشه چنين خنداني؟ آخر در اين جهان
سراسر درد و اندوه چه چيز خوشايندي مييابي؟
مانا با سيمايي خندان، آهي ژرف از نهان كشيد و گفت:
- بر غم هاي اين جهان سپنجي مي خندم. بر اندوه و شاديش، بر نوميدي و اميدش، بر
ناكامي و كامش، بر هجر و وصلش، بر شكست و پيروزيش،بر رنج و راحتش، بر نشيب و
فرازش، بر هست و نيستش لبخند مي زنم، و بر ناپايداري همه چيزش...