|
مانا
رهنوردي بود پويا و پيگير، رهروي نستوه و سخت كوش كه خستگي را نمي شناخت و سكون
را دوست نداشت. هماره به پيش ميرفت و در همرهان شوق پيشرفت بر ميانگيخت. هميشه
خوش داشت كه راه هاي ناپيموده بپيمايد و امتدادهاي نا مكشوف كشف كند.هرگز به
پشت سر نگاه نميكرد تا بگويد:
- وه كه چه راه درازي پيموده ايم!
هماره به پيش مي نگريست و نگران ميگفت:
- وه كه چه راه درازي در پيش داريم!
نيمه شبي ، همراه تني چند از همرهان مشتاق، براي رسيدن به ژرفاي پنهان خويشتن و
كشف جوهر خود، روانهً راهي بي پايان شدند، تا چه هنگام به مقصد رسند و آيا رسند
يا نرسند!
مانا گام هاي نخست را اندكي كندتر از همرهان بر ميداشت. يكي از همرهان كه براي
رسيدن به مقصد شتاب بسيار داشت، با كنجكاوي پرسيد:
- چرا چنين آرام و كندپو سفر را آغازيده اي اي خردمند؟
مانا چنين پاسخ داد:
- تا مطمئن نشده اي كه جاي پاي محكمي داري گام تازه به پيش مگذار. آهسته و
پيوسته رفتن بسي بهتر از گه تند و گاه خسته رفتن است. در اين راه بي پايان كه
ما رهپوي آنيم،جلوتر بودن و پر شتاب تر پيمودن هنر نيست، هنر كشف و مشاهدهً
وسيع ترين چشم اندازها و عميق ترين ديدگاه هاست.
|