کلاه از سر بر داریم

 

در میان انواع جامه ها و تن پوش های گوناگونی که آدم ها از آن ها استفاده می کند- از لباس زیر و شلوار و کت و دامن و پیراهن و بلوز و تی شرت و جوراب و کفش و کلاه- کلاه شاید از نظر تنوع و گوناگونی در طرح و شکل و نوع، متنوع ترین جامه است و در طول تاریخ صدها و بلکه هزاران نوع کلاه، بر سر بشر رفته، یا بشر خودش به دست خودش بر سرش گذاشته است.

چند نمونه از انواع کلاه را در این جا بر می شمرم: کلاه پهلوی- کلاه فرنگی( کلاه لگنی - کلاه شاپو) - کلاه بارانی - کلاه بوقی - کلاه تاتاری ( کلاه تتری) - کلاه تخته( کلاه زنگوله) - کلاه دو شاخ  یا سه شاخ- کلاه سموری - کلاه شب پوش - انواع کلاه نظامی - کلاه نمدی - کلاه خود - کلاه پوست - کلاه ماهوتی - کلاه ملون - کلاه سیلندری - کلاه پاناما - کلاه بره - کلاه لبه صاف - کلاه عرقچین - کلاه عرقچین منگوله دار - کلاه فینه - کلاه کپی - کلاه کاسک - کلاه چابک سواران - کلاه افسری - کلاه صاحب منصبی - کلاه ملاحان - کلاه خلبانان - کلاه آشپزان - کلاه سربازان - کلاه قاضیان - کلاه صیادان - کلاه سجاف دار مخصوص  کودکان - کلاه های کلیسایی مخصوص رده های گوناگون روحانیان مسیحی و و و...

این کلاه ها و صدها کلاه دیگر - که هر کدامشان برای خود ده ها  شکل و گونه دارند؛ و برای مطالعه بیشتر درباره انواع آن ها و سیر تحول و تکاملشان، می توان به کتاب « تاریخ لباس» نوشته  «روت ترنر ویل کاکس» - ترجمه خانم شیرین بزرگمهر، مراجعه کرد و در آن با سیر تاریخی تحولات شکل و نوع کلاه و کلاه های ملیت های مختلف جهان آشنا شد.

در زبان فارسی انواع ترکیبات و تعبیراتی که در آن ها از کلاه استفاده شده است و کنایه یا استعاره یا مثل یا تشبیهی را می رسانند وجود دارد. ادبیات ما ده ها و ده ها ترکیب اسمی و مصدری و توصیفی در ارتباط با کلاه دارد که معانی بسیار جالب و اغلب دور از ذهنی دارند. و در این نوشته به برخی از آن ها اشاره می شود:

کلاه = کنایه از تاج شاهی - کنایه از سر پناه - کنایه از حصه و بهره و سهم - کنایه از مراقب و محافظ.

کلاه گیس = کلاهی به شکل موی طبیعی سر با انواع و مدل های گوناگون.

کلاه فرنگی = اتاقکی سقف دار که در وسط باغ ها و کاخ ها برای استراحت می ساختند - اتاقکی در کناره میدان ها و خیابان ها برای فروش روزنامه و نشریات و ساندویچ و چیزهایی از این قبیل - کیوسک.

کلاه بردار = کلاه گذار = فریبکار - حقه باز - دغلکار .

کلاه دار = کنایه از پادشاه و سلطان .

کلاه داری = آیین بزرگی و بزرگ منشی.

کلاه سلیمانی = کلاهی افسانه ای بوده که هر کس بر سرش می گذاشته، غیب و از دیده ها ناپدید می شده است.

 

کلاه چرخ = کنایه از آفتاب است

کلاه زرین = کنایه از پرتوهای آفتاب است.

کلاه زمین = کنایه از خورشید یا ماه است- نام نوعی گیاه نیز هست( سماروغ)

 

کلاه شرعی= حیله و ترفندی که ظاهرش مطابق با موازین شرعی باشد.

کلاه گهگاهی = کنایه از فقر و ناداری است.

کلاه ملک = کنایه از پادشاه است.

 

کلاه تخته = کلاه زنگله = نوعی کلاه چوبین که زنگله ها به آن می بستند و بر سر گناهکاران و خاطیان می نهادند و در ملاء عام  می گرداندند تا رسوای خاص و عام شوند.

کلاه دوشاخ = کلاه سه شاخ = کلاهی دارای دو یا سه شاخه که به عنوان امتیاز به صاحبان مقام و منصب، مانند والی ها و حاکمان و فرماندهان ارتش و سپاهیان می دادند و داشتن این کلاه امتیازی ویژه بود برای انجام کارهای خاص و غیر مجاز برای همگان.

کلاه در پا =  کنایه از شخص بسیار فروتن و متواضع.

 

بلند کلاه گشتن = سربلند و سرفراز شدن- به افتخاری بزرگ رسیدن و مفتخر شدن.

چیزی را زیر کلاه داشتن = پنهان کردن چیزی.

کلاه خود را قاضی کردن = قضاوت از روی وجدان و از سر انصاف.

کلاه خود را به آسمان انداختن = کلاه خود را به فلک افکندن = کلاه خود را به هوا انداختن =  رقصیدن کلاه کسی در هوا = کنایه از شادمانی بسیار کردن از یک خبر خوش غیر منتظره.

کلاه کج نهادن = کلاه کج گذاشتن = کلاه شکستن = کلاه یله نهادن = کلاه خود را به نشانه غرور و تکبر و نخوت، یا برای خود نمایی و جلب توجه و جلوه فروشی کج بر سر گذاشتن تا بخشی از موی سر از کنار آن معلوم باشد - کنایه از خوش سلیقه جلوه کردن - کار داش  مشتی های خوش ادا و اطوار.

در برابر کسی کلاه از سر برداشتن =  عملی به نشانه تعظیم و تکریم و ادای احترام کردن به شخصی محترم و بزرگوار.

کلاه احمد را سر محمود گذاشتن = کلاه این را سر آن گذاشتن = کلاه زید را سر عمرو گذاشتن = کلاه جمعه را سر شنبه گذاشتن = به حساب مال یکی به دیگری بذل و بخشش کردن - از معامله اموال دیگران عایدی کسب کردن- خرج کردن مال یکی بی اجازه او برای دیگری - به حساب دیگران دست و دلبازی.

کلاه از بهر کسی دوختن = خیرخواهی برای دیگران - به فکر کاری بودن که به دیگری خیری برسد.

کلاه از سر کسی ربودن = کلاه از سر کسی برداشتن = احوال پرسیدن از کسی - تلافی کردن - هنگام دادن خبر خوش انتظار مژدگانی داشتن.

پشم نداشتن کلاه = ناتوانی در انجام کار - بی اثر بودن حرف کسی - بی عرضگی در انجام کاری.

کلاه بر سر نهادن( گذاشتن) = کسی را بزرگ کردن - کاری را به کسی محول کردن - قدردانی از کسی - تعظیم و تکریم کسی - دست کسی را جایی بند کردن - به کسی چیزی بخشیدن - رسوا کردن کسی - فریفتن و گول زدن کسی - مال کسی را به فریب و نیرنگ از دستش درآوردن.

 

کلاه سر کسی گذاشتن = کسی را فریفتن و گول زدن - به قیمت نفع بردن از کسی به او ضرر زدن.

کلاه شرعی سر چیزی گذاشتن = فعل یا امر حرامی را به حیله، تحت ضوابطی درآوردن که از نظر شرعی مجاز باشد.

کلاه کسی پس معرکه بودن = عقب بودن از دیگران - پیشرفت نداشتن در کار.

به گوشه کلاه کسی نگاه نکردن = تحقیر کردن کسی - بی اعتنایی تحقیرآمیز.

کلاه نهادن = اظهار عجز و ناتوانی کردن - اظهار فروتنی و تواضع.

کلاه کسی را برداشتن = کسی را فریفتن - پول یا مال کسی را بالا کشیدن و خوردن.

کلاه کلاه کردن = کلاه کسی را برداشتن و به دیگری دادن - با قرض گرفتن از یکی، دین و قرض خود را پرداختن .

توی هم رفتن کلاه ها = به هم خوردن میانه دو کس.

کلاه را بالاتر گذاشتن = کنایه از بی غیرتی یا رسوا شدن.

 

هم چنین در برخی از امثال و حکم  شیرین زبان فارسی از کلاه و ترکیبات آن استفاده شده است که در اینجا به چند  نمونه جالب آن اشاره می کنم.

کلاهت را پیش خودت قاضی کن.

کلاه کل را آب برد، گفت به سرم گشاد بود.

کلاه گشادی سرش گذاشت- کلاه گشادی سرش رفت.

کلاهش  را پس معرکه جا گذاشت - کلاهش پس معرکه است.

کلاهش پشم ندارد.

کلاهت را بالاتر بگذار - کلاهت را بالا بگذار.

کلاهت را بالا بینداز.

کلاه گوشه خورشید چون پدید آید      ستارگان به حقیقت فرو نهند کلاه

کلاه رفعت و تاج سلیمان                به هر کل کی رسد؟ حاشا و کلا!

کلاه را که به هوا انداختی تا به سر برگردد هزار تا چرخ می خورد.

کلاه را برای سرما گرما سر نمی گذارند.

کلاه در هم رفتن.

کاری نکن که کلاهمان توی هم برود.

 

 

 

 

 


 

.