چراغی را می مانی
در تو هزاران توفان خفته است
بیدارشان کن.
در تو هزاران فریاد خفته است
آوازشان کن.
در تو هزاران دریا خفته است
مواجشان کن.
در تو هزاران چراغ خفته است
روشنشان کن.
...................
چراغی را می مانی
که فلسفه وجودت روشنایی تست
بی پرتو افشانی مفهومی نخواهی داشت
اگر خاموش بمانی خواهی مرد
هستی ات از تو می خواهد
که راه تاریک دیگران را روشن نمایی
و رهنما باشی گمراهان را در تاریکنای نادانی
به خواهش هستی خویش پاسخی شایسته بده
و هرگز خاموش نمان
ای چراغ بیداری بخش!
.....................
فردا انسان هایی دیگر زاده خواهند شد!
که جهان را با چشمانی دیگر خواهند دید
و نگاهشان روشنی بخش تاریکی خواهد بود
فردا انسان های دیگری زاده خواهند شد
که خنده آن ها زاده شادیست
و نه از سر بی خبری یا اندوه
فردا انسان های دیگری زاده خواهند شد
که بر خلاف جهتی که ما رفتیم خواهند رفت
و انسانی خواهند زیست
آن گونه که ما در آرزوی آن چونان شمعی سوختیم و ذوب شدیم
و هرگز به آن نرسیدیم.
.......................